در حضور واژه های بی نفس
صدای تیک تیک ساعت را گوش کن
شاید مرهم درد ثانیه ها را پیدا کنی...
همچو ابری اشک ریزم های های
این دل تنگ من و این دود عود
در شبستان زخمه های چنگ و رود
این فضای خالی و پرواز ها
این شب خاموش و این آواز ها
این دگر من نیستم ، من نیستم
حیف از آن عمری که با من زیستم
نمی دانم ز تنهایی پناه آرم کدامین سوی
پریشان حالم و بی تاب می گریم
نمی دانی چه غمگین رهسپار لحظه های بی قرارم من ...
چقدر دوست داشتم یک نفر از من می پرسید
چرا نگاه هایت انقدر غمگین است ؟
چرا لبخند هایت انقدر بی رنگ است ؟
اما افسوس ...
هیچ کس نبود همیشه من بودم و من و
تنهایی پر از خاطره .
آری با تو هستم ...
با تویی که از کنارم گذشتی ...
و حتی یک بار هم نپرسیدی چرا چشمهایت
همیشه بارانی است .
دلم تنگ است
دلم امشب چه بی رنگ است
و این چشمان غم بارم
برای من شده ماتم
که حرف دل کجا ریزم
سرشک دیدگانم را
به دامان که آویزم ...
اشک هایم
را در دستمالی می پیچم.... و آن را به باد می سپارم.... تا بدانم دیدگانم را به خاطر چه کسی خشکاندم... تا بدانم قلبم را در اختیار چه کسی قرار دادم... تابدانم که چقدر تنهام...
چیزها دیدم
چیزها شنیدم
اما همچنان به راهم ادامه می دهم
تا شاید به مرگی برسم که
سالهاست در جستجویش هستم!!!
مرگی که مرا آرام سازد و روحم را به پرواز در آورد
مرگی که عشق را لمس کند
مرگی که تهی از زندگی باشد
و شاید رستگار شوم
و خوشبخت!!
نبودم... فکر می کردم هنوز هم فکر می کنم اما حال می دانم که هیچ نمی دانم!! ... ..
اشک ها در دلم جمع شده است!! او می گوید گریه نکن! گریه نمیکنم... پس چه کنم با این همه اشک و بغض و آه و افسوس؟! آیا کسی اشک هایم را می خرد؟ ... ... .. .
دلمان خوش است که می نویسیم و دیگران می خوانند و عده ای می گویند ، آه چه زیبا و بعضی اشک می ریزند و بعضی هم می خندند...
دلمان خوش است به صدای عبور آدمهایی که آن بالا دلشان خوش است که راه می روند روی قبر ما و دلمان می شکند از لایه های خاکی که سنگ قبرمان را در مرور زمان می پوشاند.
و اینکه اسممان از یاد بچه ها رفته است
و زمان باز می گذرد
دلمان خوش است به استخوان بودن
به هیچ بودن
به خاک بودن دلمان خوش است
به مورچه ها و موش ها و مارها
ما آدم ها چه راحت دلمان خوش می شود
مثل کودکانی که هنوز نمی فهمند
ما اشرف مخلوقات عالم هستیم و چقدر خوش به حالمان می شود
ما خیلی خوبیم !....
و من دلم خوش است به نوشتن همین چند جمله.....
روزي دانشمندى آزمايش جالبى انجام
داد. او يك آكواريوم ساخت و با قرار دادن يک ديوار شيشهاى در وسط
آكواريوم آن را به دو بخش تقسيم کرد.
در يک بخش، ماهى بزرگى قرار داد و در بخش ديگر ماهى کوچکى که غذاى مورد علاقه ماهى بزرگتر بود.
ماهى کوچک، تنها غذاى ماهى بزرگ بود و دانشمند به او غذاى ديگرى نمىداد.
او
براى شکار ماهى کوچک، بارها و بارها به سويش حمله برد ولى هر بار با ديوار
نامرئي كه وجود داشت برخورد مىکرد، همان ديوار شيشهاى که او را از غذاى
مورد علاقهاش جدا مىکرد…
پس از مدتى، ماهى بزرگ ازحمله و يورش به
ماهى کوچک دست برداشت. او باور کرده بود که رفتن به آن سوى آکواريوم و
شکار ماهى کوچک، امرى محال و غير ممکن است!
در پايان، دانشمند شيشه ي
وسط آکواريوم را برداشت و راه ماهي بزرگ را باز گذاشت. ولى ديگر هيچگاه
ماهى بزرگ به ماهى کوچک حمله نکرد و به آنسوى آکواريوم نيز نرفت !!!
میدانید چـــــرا ؟
ديوار شيشهاى ديگر وجود نداشت، اما ماهى بزرگ در ذهنش
ديوارى ساخته بود که از ديوار واقعى سختتر و بلندتر مىنمود و آن ديوار،
ديوار بلند باور خود بود ! باوري از جنس محدودیت !
باوري به وجود دیواري بلند و غير قابل عبور ! باوري از ناتوانی خويش
بارون امشب توي ايوون
مثل آزادي تو زندون
بيصفا٬ بيتحرك٬ بي ريا بود
توي زندون میکنه جون
مرد با همت ميدون
توي فكر رأي فرجام اميره
بيسرانجام٬ نداره حتي رفيقي
كه بگه دردش رو
درد ديدن و نگفتن
بي سرانجام
توي فكر آسمونه كه بباره
بلكه تو قطره ی بارون
بتونه اشك خدا رو هم ببينه
نمي دونه حتي اشك هم
ديگه فايده اي نداره
I have dreamed of kissing you
Of knowing my desire
To reach for you and follow through
For it is you whom I admire
My soul misses yours although
Our bodies don’t know each other yet
We will one day get lost in wild romance
Don’t fret, for since the day we met
It has been told, written in the stars
I found something sacred in your eyes
No matter how difficult or how far
I will find you, even if you’re in the skies
I will learn how to fly
To hear your voice on my neck
For just one second…to be one with you
Would make me spend an eternity in hell
For I would love you through any wreck
In any time, any place
For the love that runs through my veins
is so puro...it effaces evil
man arezoie boseye to ra daram
in ke to agah bashi az khasteye man
faraye residan be to
baraye anke man misetaiam to ra
roham gereftare tost
darhalike badanhaye ma be hamdigar nazdik nashode ast
ma dar dastane eshgheman napadid khahim shod
az an zamanike ma molaghat kardim gofteha bar setareha neveshteh khahad shod
man yaftam ye chize moghadas dar cheshmane to
mohem nist che ghadr moshkel ya dor bashad
man khaham yaft to ra dar asemanha
man khaham amokht chegone parvaz kardan ra
man ehsas mikonam labhaie to ra bar goneam hata baraye yek saniye
to mara dar jahaname abadi gozashtei
man asheghe to hastam dar har hafte har zaman va har makan.
barye eshghe paki ke dar rag hayam jarian darad.pardeha rozi mah khahad shod
اره خسته ام کم اوردم بریدم........
اقا نمی تونم کم اوردم می گی چه کار کنم ؟ ها تو بگو چه کار کنم؟
حالم خیلی بده ،بدتر از همیشه، ای کاش می تونستم احساساتم رو بنویسم.آخه چرا من، یکی بگه مگه من اشک کدوم ادم رو دراوردم که این جوری نفرینم کردن ؟
چرا
دنیا این جوری شده؟ چرا آدما اینجوری شدن؟ یا نه شاید اینجوری بودن و من
اشتباه می کردم. داری جلوشون جون میدی اما راحت از کنارت عبور می کنن، داری
زار می زنی، داری از غصه خفه میشی اما انگار نه انگار ، طوری
رفتار می کنن انگار وجود خارجی نداری . شاید اصلا من زنده نیستم ، شاید برای همین کسی منو نمیبینه ؛مگه من چند سالمه که باید اینهمه غصه رو
تحمل کنم، به خدا داغونم، کمرم شکسته زیر این همه نامردی.
در این دنیا که مردانش عصا از کور می دزدند من احمق از خوش باوری محبت ارزو کردم
دردم درد تازه ای نیست اما نمی دونم تاوان کدوم گناهم که اینجوری شدم!
شدم
مثل یه مرده متحرک. اینو واقعا می گم مردن این نیست که حتما جسمت رو خاک
کنن من فقط تظاهر به زنده بودن می کنم اینو همه دوستام هم فهمیدن هر
کدومشون که بهم زنگ می زنن اول برام یه سیر گریه می کنن بعد حرف می
زنن.(تو چرا اینجوری شدی تو که همیشه خنده رو لبات بود تو که همیشه به ما
کمک می کردی.....)
اونقدر دلم می خواد یه جای دنج و اروم پیدا کنم که این جسم خسته رو خاک کنم که تا ابد راحت بخوابه
بهتر بقیه حرفام تو قبرستان دلم خاک بشن حتی دیگه گریه کردن هم ارومم نمی کنه
راستی من که مردم ولی چرا دست از سرم بر نمی دارن
چرا
من باید تن به یه زندگی اجباری بدم به کی بگم من نمی خوام زندگی کنم اقا
این دنیا همه تجملاتش برای خودتون فقط دست از سر من بردارید بزارید راحت
این جسم خسته رو دفن کنم
روحی مشوشم که شبی بی خبر زخویش
در تنگنای اتاقی تاریک
خیره به تصویری از وجود یک مرد
مردی از سایه سار تنهایی
آشنای دیرینه دل تنگم
مردی با یک نگاه روحانی
وسعت قلب پاکش در وجودم
همیشه جاودانی
دلم برایش همیشه بی تاب است
و عروس چشم هایم
خیس از وجود پر ارزش
و هنوز هم زنده است
گر چه می گویند که او دیگر نیست
مردی از مردهای زندگی
اکنون
جایش در کنار فرزندش
خالی است
تقدیم به دختران و پسرانی که جای
خيلي كلافه ام ...انتظار كشيدن خيلي سخته
دلم خيلي شور ميزنه ...خدا كنه كه يه اتفاق خوب بيفته زندگي من بستگي به همين اتفاق داره الان دلم ميخواد برم بيرون تو خيابونا بي هدف بچرخم ...دلم خيلي گرفته خدا كنه بارون بياد...خدا كنه بياد دلم ميخواد با يكي حرف بزنم ..يه دوست يه آشنا ... دلم يه اس ام اس ميخواد ...دلم ميخواد با يكي حرف بزنم دلم ميخواد به يكي محبت كنم ...دلم ميخواد يكي بهم محبت كنه .