تبليغاتX
JOJO11

JOJO11

فریاد بی صدا ...
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 2:27  توسط ArAsH  | 

MaRhaM

در حضور واژه های بی نفس

صدای تیک تیک ساعت را گوش کن

شاید مرهم درد ثانیه ها را پیدا کنی...

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 11:48  توسط ArAsH  | 

DeLe KHastE

ای کاش می شد فهمید در دل آسمان چه می گذرد

که امشب با ناله ای بغض آلود
بر دیار این دل خسته
اشک می ریزد
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 11:42  توسط ArAsH  | 

I NisTaM

آه می خواهم که برخیزم ز جای

    همچو ابری اشک ریزم های های

    این دل تنگ من و این دود عود

    در شبستان زخمه های چنگ و رود

    این فضای خالی و پرواز ها

    این شب خاموش و این آواز ها

    این دگر من نیستم ، من نیستم

    حیف از آن عمری که با من زیستم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 3:39  توسط ArAsH  | 

LaHzeHaY BiGHaRaRi

دلم تنگ است

    نمی دانم ز تنهایی پناه آرم کدامین سوی

    پریشان حالم و بی تاب می گریم

    نمی دانی چه غمگین رهسپار لحظه های بی قرارم من ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 3:23  توسط ArAsH  | 

CHeSHmhAy BaRaNi

چقدر دوست داشتم یک نفر از من می پرسید

     چرا نگاه هایت انقدر غمگین است ؟

     چرا لبخند هایت انقدر بی رنگ است ؟

     اما افسوس ...

     هیچ کس نبود همیشه من بودم و من و

     تنهایی پر از خاطره .

     آری با تو هستم ...

     با تویی که از کنارم گذشتی ...

     و حتی یک بار هم نپرسیدی چرا چشمهایت

     همیشه بارانی است .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 3:5  توسط ArAsH  | 

DeLaM TanGe

دلم تنگ است

    دلم امشب چه بی رنگ است

    و این چشمان غم بارم

    برای من شده ماتم

    که حرف دل کجا ریزم

    سرشک دیدگانم را

    به دامان که آویزم ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 2:13  توسط ArAsH  | 

GoZaRe OmR

در برزخی از بودن ها و نبودن ها
در تلاطمی از رفتنها و ماندنها
سرگردان و مبهوتم
اندشه ام پرتلاطم تر از دریای طوفانی
قلبم پر هیاهوتر از گستره آفتاب
در میان بازارچه ای از چراهایم گم گشته ام
گم تر از هر گمشده ای
ای کاش هایم دفتر زندگی مرا ورق می زند
و امیدهایم با ای کاش هایم جان می گیرند
و روزگارم را در گذر ایام پایان می بخشند
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 4:55  توسط ArAsH  | 

CHeGHadR TaNhaM

اشک هایم

را

در دستمالی می پیچم....

و

آن را به باد می سپارم....

تا بدانم

دیدگانم را به خاطر چه کسی خشکاندم...

تا بدانم

قلبم را در اختیار چه کسی قرار دادم...

تابدانم

که چقدر تنهام...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 3:8  توسط ArAsH  | 

I WilL bE

Oceans apart day after day
And I slowly go insane
I hear your voice on the line
But it doesn't stop the pain

If I see you next to never
How can we say forever

Wherever you go
Whatever you do
I will be right here waiting for you
Whatever it takes
Or how my heart breaks
I will be right here waiting for you

I took for granted, all the times
That I thought would last somehow
I hear the laughter, I taste the tears
But I can't get near you now

Oh, can't you see it baby
You've got me going crazy

I wonder how we can survive
This romance
But in the end if Im with you
Ill take the chance

Oh, can't you see it baby
You've got me going crazy
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 2:43  توسط ArAsH  | 

...

"اگر روزي دشمن پيدا كردي، بدان در رسيدن به هدفت موفق بودي! اگر روزي تهديدت كردند، بدان در برابرت ناتوانند! اگر روزي خيانت ديدي، بدان قيمتت بالاست! اگر روزي تركت كردند، بدان با تو بودن لياقت مي خواهد..."
+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 16:59  توسط ArAsH  | 

dARdE mAn

درد من
حصار برکه نیست....
درد،
زیستن با ماهیانی است
که فکر دریا
به ذهنشان خطور نکرده است


+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 16:13  توسط ArAsH  | 

SHayaD

چیزها دیدم

چیزها شنیدم

اما همچنان به راهم ادامه می دهم

تا شاید به مرگی برسم که

سالهاست در جستجویش هستم!!!

مرگی که مرا آرام سازد و روحم را به پرواز در آورد

مرگی که عشق را لمس کند

مرگی که تهی از زندگی باشد

و شاید رستگار شوم

و خوشبخت!!

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 16:6  توسط ArAsH  | 

I kNoW

نبودم...

فکر می کردم

هنوز هم فکر می کنم

اما حال می دانم که هیچ نمی دانم!!

...

..

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 16:4  توسط ArAsH  | 

CryinG

اشک ها در دلم جمع شده است!!

او می گوید گریه نکن!

گریه نمیکنم...

پس چه کنم با این همه اشک و بغض و آه و افسوس؟!

 آیا کسی اشک هایم را می خرد؟

...

...

..

.

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 16:3  توسط ArAsH  | 

RahE HoMe

شب را نوشیده ام و بر این شاخه های شکسته می گریم
مرا تنها گذار ای چشم تبدار سرگردان..مرا با رنج بودن تنها گذار..
مگذار خواب وجودم را پرپر کنم مگذار از بالش تاریک تنهایی سر بردارم و به دامن بی تار و پود رویاها بیاویزم...سپیده های فریب روی ستون های بی سایه رجز میخوانند....طلسم شکسته ی خوابم را بنگر...بیهوده به زنجیر مروارید چشمم اویخته او را بگو تپش جهنمی مست!
او را بگو..نسیم سیاه چشمانت را نوشیده ام..نوشیده ام که پیوسته بی ارامم...
جهنم سرگردان...
مرا تنها گذار...
مینویسم: خواهش....شاید بی دغدغه ی باد.باران راه خانه ام را بیابد.........
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 20:57  توسط ArAsH  | 

I

مي خواهم خودم باشم

خودم آنگونه که هستم

با تمام خواسته هايم

حتي اگر آميخته با جسارت باشد



خودم باشم

خودم آنگونه که مي خواهم

حتي اگر در چشم هاي ديگران نگنجم
.
.
.
.
.
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 20:52  توسط ArAsH  | 

DeL KHoSHi

دلمان خوش است که می نویسیم و دیگران می خوانند و عده ای می گویند ، آه چه زیبا و بعضی اشک می ریزند و بعضی هم می خندند...

دلمان خوش است به صدای عبور آدمهایی که آن بالا دلشان خوش است که راه می روند روی قبر ما و دلمان می شکند از لایه های خاکی که سنگ قبرمان را در مرور زمان می پوشاند.

و اینکه اسممان از یاد بچه ها رفته است

و زمان باز می گذرد

دلمان خوش است به استخوان بودن

به هیچ بودن

به خاک بودن دلمان خوش است

به مورچه ها و موش ها و مارها

ما آدم ها چه راحت دلمان خوش می شود

مثل کودکانی که هنوز نمی فهمند

ما اشرف مخلوقات عالم هستیم و چقدر خوش به حالمان می شود

ما خیلی خوبیم !....

و من دلم خوش است به نوشتن همین چند جمله.....

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 20:39  توسط ArAsH  | 

MaRg

 مرگ که چیزی نیست
بستن بند کفشی ست
عبور عقربکی شاید
یا یه چیزی شبیه چیزهایی که دیده ای
 افتادن اناری
آواز پرنده ای
پریدن حرفی
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 21:55  توسط ArAsH  | 

DiVaR SHiSHeiEeEEEEE

روزي دانشمندى آزمايش جالبى انجام داد. او يك آكواريوم ساخت و با قرار دادن يک ديوار شيشه‌اى در وسط آكواريوم آن ‌را به دو بخش تقسيم ‌کرد.
در يک بخش، ماهى بزرگى قرار داد و در بخش ديگر ماهى کوچکى که غذاى مورد علاقه ماهى بزرگتر بود.
ماهى کوچک، تنها غذاى ماهى بزرگ بود و دانشمند به او غذاى ديگرى نمى‌داد.
او براى شکار ماهى کوچک، بارها و بارها به سويش حمله برد ولى هر بار با ديوار نامرئي كه وجود داشت برخورد مى‌کرد، همان ديوار شيشه‌اى که او را از غذاى مورد علاقه‌اش جدا مى‌کرد…
پس از مدتى، ماهى بزرگ ازحمله و يورش به ماهى کوچک دست برداشت. او باور کرده بود که رفتن به آن سوى آکواريوم و شکار ماهى کوچک، امرى محال و غير ممکن است!
در پايان، دانشمند شيشه ي وسط آکواريوم را برداشت و راه ماهي بزرگ را باز گذاشت. ولى ديگر هيچگاه ماهى بزرگ به ماهى کوچک حمله نکرد و به آن‌سوى آکواريوم نيز نرفت !!!


میدانید چـــــرا ؟


ديوار شيشه‌اى ديگر وجود نداشت، اما ماهى بزرگ در ذهنش ديوارى ساخته بود که از ديوار واقعى سخت‌تر و بلند‌تر مى‌نمود و آن ديوار، ديوار بلند باور خود بود ! باوري از جنس محدودیت !

باوري به وجود دیواري بلند و غير قابل عبور ! باوري از ناتوانی خويش

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 12:33  توسط ArAsH  | 

DeLaM TaNgE

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 23:58  توسط ArAsH  | 

بارون امشب توي ايوون
مثل آزادي تو زندون
بي‌صفا٬ بي‌تحرك٬ بي ‌ريا بود
توي زندون میکنه جون
مرد با همت ميدون
توي فكر رأي فرجام اميره
بي‌سرانجام٬ نداره حتي رفيقي
كه بگه دردش رو
درد ديدن و نگفتن
بي ‌سرانجام
توي فكر آسمونه كه بباره
بلكه تو قطره ی بارون
بتونه اشك خدا رو هم ببينه
نمي ‌دونه حتي اشك هم
ديگه فايده ‌اي نداره

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 3:36  توسط ArAsH  | 

کاش مرده به دنیا می آمدم
تا زهر مرگ را
ذره ذره
در گلوی زخمی من
که از فرط ضجه های بزرگ سالگی
گرفته است،نمی ریختند
کاش در سفیدی معلق سیاه گور
می خفتم
تا شاید
کرم ها به مصاحبت استخوانهای عریانم بنشینند....
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 3:31  توسط ArAsH  | 

بالاخره پاییز  هم از راه رسید
باز هم باید درد کشید،باز هم باید صدای درد کشیدن برگها رو شنید و دم نزد
بازهم باید سنگ باشم،بازهم باید کوه باشم
یک کوه محکم،یک کوهی که هرچی دنیا می چرخه اونم سوار بر دوش زمین
با زمین و زمان بچرخه
باز هم باید شکست اما بی صدا.بعضی اوقات فکر می کنم کوهم اما در غالب
یک برگ.....برگی که خرد میشه و رهگذر ها هم مثل خودم صدای خرد شدنش
رو می شنون اما دم نمی زنن.خدا جونم تو که صدای شکسته شدن کوهت رو
می شنوی،کمکم کن......اون آفتابی که از پشت قله هام یه روز طلوع کرد کو؟
اون ابرهایی که بغضی وقتا روی شونه هام اشک می ریختن و بار دلشون رو
خالی می کردن کجان؟
چرا اینجور تک افتادم؟
چرا فقط من موندم و خودت؟
خدایا بازهم هزاران بار شکرت،که اگه دل خوشی هام رو ازمن گرفتی اما
تنهام نذاشتی،که تنهایی خیلی سخته...حالا با وجود خدا ، غصه ی پاییز و
صدای برگ ها رو،غصه ی کوه و خورشیدش رو ... و غصه ی قصه ی برگ
شدنم رو فراموش می کنم.
........همیشه کنارم بمون........
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 3:26  توسط ArAsH  | 

Writed by : Irma Mendoza

 

I have dreamed of kissing you

 

Of knowing my desire

 

To reach for you and follow through

 

For it is you whom I admire

 

My soul misses yours although

 

Our bodies don’t know each other yet

 

We will one day get lost in wild romance

 

Don’t fret, for since the day we met

 

It has been told, written in the stars

 

I found something sacred in your eyes

 

No matter how difficult or how far

 

I will find you, even if you’re in the skies

 

I will learn how to fly 

 

To hear your voice on my neck

 

For just one second…to be one with you

 

Would make me spend an eternity in hell

 

For I would love you through any wreck

 

In any time, any place

 

For the love that runs through my veins

is so puro...it effaces evil


 

man arezoie boseye to ra daram

 

in ke to agah bashi az khasteye man

 

faraye residan be to

 

baraye anke man misetaiam to ra

 

roham gereftare tost

 

darhalike badanhaye ma be hamdigar nazdik nashode ast

 

ma dar dastane eshgheman napadid khahim shod

 

az an zamanike ma molaghat kardim gofteha bar setareha neveshteh khahad shod

 

man yaftam ye chize moghadas dar cheshmane to

 

mohem nist che ghadr moshkel ya dor bashad

 

man khaham yaft to ra dar asemanha

 

man khaham amokht chegone parvaz kardan ra

 

man ehsas mikonam labhaie to ra bar goneam hata baraye yek saniye

 

to mara dar jahaname abadi gozashtei

 

man asheghe to hastam dar har hafte har zaman va har makan.

 

barye eshghe paki ke dar rag hayam jarian darad.pardeha rozi mah khahad shod

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 2:33  توسط ArAsH  | 

چرا قدرت اینو ندارم جلو اشکامو بگیرم تمو این مدت همش دنبال یه جای خلوت بودم ضجه بزنم چرا هر چی گریه می کنم اروم نمی شم اصلا نمی فهمم چرا دارم اشک می ریزم این اشکا برای چی هست؟مقصدشون کجاست؟ وای خدای من چقدر خسته هستم .انگار ثانیه ها منو نفرین کردن
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 0:31  توسط ArAsH  | 

اره خسته ام کم اوردم بریدم........

 

        اقا نمی تونم کم اوردم می گی چه کار کنم ؟ ها تو بگو چه کار کنم؟

حالم خیلی بده ،بدتر از همیشه، ای کاش می تونستم احساساتم رو بنویسم.آخه چرا من، یکی بگه مگه من اشک کدوم ادم رو دراوردم که این جوری نفرینم کردن ؟

چرا دنیا این جوری شده؟ چرا آدما اینجوری شدن؟ یا نه شاید اینجوری بودن و من اشتباه می کردم. داری جلوشون جون میدی اما راحت از کنارت عبور می کنن، داری زار می زنی، داری از غصه خفه میشی اما انگار نه انگار ، طوری رفتار می کنن انگار وجود خارجی نداری . شاید اصلا من زنده نیستم ، شاید برای همین کسی منو نمیبینه ؛مگه من چند سالمه که باید اینهمه غصه رو تحمل کنم، به خدا داغونم، کمرم شکسته زیر این همه نامردی.

در این دنیا که مردانش عصا از کور می دزدند من احمق از خوش باوری محبت ارزو کردم

دردم درد تازه ای نیست اما نمی دونم تاوان کدوم گناهم که اینجوری شدم!

شدم مثل یه مرده متحرک. اینو واقعا می گم مردن این نیست که حتما جسمت رو خاک کنن من فقط تظاهر به زنده بودن می کنم اینو همه دوستام هم فهمیدن هر کدومشون که بهم زنگ می زنن اول برام یه سیر گریه می کنن بعد حرف می زنن.(تو چرا اینجوری شدی تو که همیشه خنده رو لبات بود تو که همیشه به ما کمک می کردی.....)

 اونقدر دلم می خواد یه جای دنج و اروم پیدا کنم که این جسم خسته رو خاک کنم که تا ابد راحت بخوابه

بهتر بقیه حرفام تو قبرستان دلم خاک بشن حتی دیگه گریه کردن هم ارومم نمی کنه

راستی من که مردم ولی چرا دست از سرم بر نمی دارن

چرا من باید تن به یه زندگی اجباری بدم به کی بگم من نمی خوام زندگی کنم اقا این دنیا همه تجملاتش برای خودتون فقط دست از سر من بردارید بزارید راحت این جسم خسته رو دفن کنم

روحی مشوشم که شبی بی خبر زخویش

در دامن سکوت به تلخی گریستم
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 23:50  توسط ArAsH  | 

در تنگنای اتاقی تاریک

خیره به تصویری از وجود یک مرد

مردی از سایه سار تنهایی

آشنای دیرینه دل تنگم

مردی با یک نگاه روحانی

وسعت قلب پاکش در وجودم

همیشه جاودانی

دلم برایش همیشه بی تاب است

و عروس چشم هایم

خیس از وجود پر ارزش

و هنوز هم زنده است

گر چه می گویند که او دیگر نیست

مردی از مردهای زندگی

اکنون

جایش در کنار فرزندش

خالی است

تقدیم به دختران و پسرانی که جای      

پدرشان خالی است             
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 23:16  توسط ArAsH  | 

خيلي كلافه ام ...انتظار كشيدن خيلي سخته

دلم خيلي شور ميزنه ...خدا كنه كه يه اتفاق خوب  بيفته زندگي من بستگي به همين اتفاق داره

الان دلم ميخواد برم بيرون تو خيابونا بي هدف بچرخم ...دلم خيلي گرفته

خدا كنه بارون بياد...خدا كنه بياد

دلم ميخواد با يكي حرف بزنم ..يه دوست يه آشنا ...

دلم يه اس ام اس ميخواد ...دلم ميخواد با يكي حرف بزنم

دلم ميخواد به يكي محبت كنم ...دلم ميخواد يكي بهم محبت كنه .

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 16:57  توسط ArAsH  | 

این روزها برای بودنم دنبال بهانه ام

برای رفتن پای شهامتم شکسته

برای شاد بودن غم دشمنی میکند

و من به بیهودگی زیستن و بودن می اندیشم

به سرنوشت شوم ابر ها که از چکیدن نیست میشوند

به خود که به بیماری ابر ها مبتلا شدم

که فقط اشک شدم

چکیدم

و کسی در تردید بودنم شک نداشت

تا برای همیشه انکار شوم ....

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 5:50  توسط ArAsH  |